تبلیغات
کوله پشتی

نویسنده :ساسان
تاریخ:شنبه 6 آبان 1391-05:50 ب.ظ

آدمهای منتظر

گاهی آدم‌ها منتظرند، نمی‌دانند منتظر چه!؟ 
اما آدمهای منتظر اغلب سرشان ثابت و نگاه‌شان به یک جا دوخته است، آدمهای متظر آدمهای کلافه‌ای نیستند، آن‌ها اشتیاق دارند خیلی هم سرخوشند! این‌ها نشانه‌های منتظر بودن یک آدم است. اگر تا حالا فکر می‌کرده‌اید که منتظرید و حالا این ویژگی‌ها را می‌بینید بدانید که منتظر نیستید، چیز دیگری هستید. 
آدمهای منتظر حول یک چیز بار‌ها و بار‌ها خیالشان را می‌گردانند. از اینور به آنور! آدمهای منتظر کارشان خیلی درست است. همه‌اش فکر می‌کنند، مغزشان کار می‌کند! خیالاتشان قوی است، به شکلی که اگر همین الان انتظارشان پایان بپذیرد آمادگی آن را دارند و می‌دانند باید چه کاری بکنند. آنقدر این خیالات قوی است که وسط چلهٔ تابستان هم برایتان از آسمان برف می‌بارانند، فکر نکنید توهم دارند، نه! اصلا اینطور نیست، آن‌ها توانایی لمس خیالشان را دارند. 
آدمهای منتظر هیچ از گذشت زمان نمی‌فه‌مند! برای آن‌ها دیروز و امروز و فردا مهم نیست، وقتی در انتظارند چه احتیاج به زمان؟ بگذار بگذرد! اگر مدام محاسبهٔ انتظارتان را می‌کنید، آدم منتظری نیستید، بهتر است بروید پیش روان پزشک چون ممکن است موضوع حاد شده باشد و نیاز به یکسری دارو‌ها و روان درمانی‌ها داشته باشید. 
آدمی منتظر است که اگر بگویند بیا شام بخور، ادا درنیارد برود مثل بچهٔ آدم شامش را بخورد. آدم منتظر افسرده نیست، آدم منتظر می‌رود آنچنان با ولع شام می‌خورد که مثل اینکه از دارفور آمده باشد. آدم منتظر خیلی به خودش می‌رسد، آدمی که ژولیده باشد منتظر نیست، آدم منتظر چون هر لحظه ممکن است انتظارش به پایان برسد باید آماده باشد، اگر ژولیده هستید و خود را منتظر می‌دانید اینطور نیست، بهتر است یک حمام بروید! 
آدم منتظر خیلی خوب و دوست داشتنی است، آدم منتظر وقتی انتظارش به پایان می‌رسد کیفور‌تر می‌شود، اصلا انگار نه انگاری می‌شود که بیا و ببین، آدم منتظر هیچ به دل نمی‌گیرد، آدم منتظر انتظار دارد که خوبی‌ها بیشتر شوند.



نویسنده :ساسان
تاریخ:چهارشنبه 12 مهر 1391-05:44 ب.ظ

به خود خندی!

نمی‌دانم چند وقت پیش بود که به خودم خندیدم. یادم هست یک زمانی در فکر و خیال خودم و اکثرا قبل از خواب و یا روم به دیوار گلاب به روی مبارک و زیبایتان، نشسته روی سنگ توالت، مسائل را تحلیل می‌کردم، فرقی نمی‌کرد چه مسئله ای باشد، همین که در آن مدت ذهنم را درگیر کنم به چیزی کار خیلی خوبی کرده بودم!

الان که به این کارهایم فکر می‌کنم به خودم می‌خندم! اما واقعیتش این است که قبل از همین حالا یاد نمی‌آمد کی به این کارهایم، یعنی به خودم، خندیده بودم!

خودم را جلوی مجری تلویزیون تصور می‌کردم که دارم با یک ژست متفکرانه ای که راستش را هم دارد می‌گوید، پاسخ آن بنده خدا را که در اکثر مواقع یا عادل فردوسی پور یا مجری زیبای شبکه الجزیره، را می‌دادم.

شاید برای شما هم این اتفاقات رخ داده باشد! یعنی شما به خودتان و کارهایتان خندیده باشید! اصولا این کارها جدای از خنده ای که از خودتان بر روی لبتان می‌آورد، شاید شخصیت شما را هم بسازد! وقتی خودتان را در خیالتان پاسخگو دیدید، احتمالا در واقعیت هم دوست دارید جوابگوی کارهایتان و رفتارتان باشید! شاید فکر کنید چه تحلیل بی مغزی! اما واقعیت دارد! آنچه که در طول سالیان در خیالتان بوده‌اید، شما را خواهد ساخت و خو واقعیتان خواهید شد! شک نداشته باشید!

از فرصت‌های بیکاریتان استفاده کنید به آن مجری زیبای الجزیره یا فردوسی پور پاسخگو باشید! بعدها هم می‌خندید هم آدم خوبی می‌شوید!

 




نویسنده :مریم
تاریخ:چهارشنبه 5 مهر 1391-01:57 ق.ظ

پادشاه فصل ها پاییز!!!

باز هم بادهای سرد و بی رحم خزان و یورش بر هر آنچه سرمست زیستن است، باز لرزش تن برگ های مضطرب از افتادن ،باز قدم هایی که سمفونی مرگ برگ ها را می نوازد...پاییز را نباید تنها بود تا دوست داشت...
کسی که خرامان،عاشق بودنش را به رخ پاییز می کشید یک روز چشم باز کرد و دید هرآنچه دیروز زندگیش می کرد، فرض محال حال و آینده اش شده؛
 امروز درغروب های دل گیر و هواهای دو نفره پاییز، در لاک تنهاییش، جنازه بادکرده آرزوهای دیروزش را تشیع میکند؛
 در برگ ریزان پاییز، دلخوشی هایش را می بیند که از شاخه های درخت زندگیش جدا می شوند؛
 از شیرینی عشقش جز شوری اشک چیزی برایش بر جای نمانده ،
 امروز پاییز جدایی را به رخش میکشد...
آنکه می رود فقط می رود...ولی آن که می ماند، در انتظار کسی که هرگز باز نخواهد گشت، با بغض و حسرت ودرد و دلتنگی می ماند وبا ساز و سرود پادشاه فصل ها روحش آرام آرام مچاله می شود...
کسی باید باشد تا داغی تابستان دست هایش، سردی باد پاییز را شور انگیز کند؛
تنهایی ویار انارهای نوبر پاییزنمی دهد،ارمغان تنهایی تنها طعم گس ورق خوردن خاطرات است...
پاییز را نباید تنها بود تا دوست داشت... 




نویسنده :ساسان
تاریخ:شنبه 1 مهر 1391-09:52 ب.ظ

پاییزیه

اول مهر است! شنیده‌اید و حتما هم خوانده‌اید تا به حال کسی بهاریه نوشته باشد! 

بهاریه نوشتن احتمالا برای کسانی که انتظار خوبی‌ها را می‌کشند و یا خیلی وقت است از سرمای زمستان و سوزش آن به تنگ آمده‌اند و از بی‌خبری دوستانشان که حوصله بیرون آمدن از خانه را ندارند و مثل دی ماه و یا احتمالا بهمن روابطشان سرد شده و خبری ازشان نیست را می‌کشند. 

خوب چه می‌شود مایی که روزهاست انتظار بارانی را می‌کشیم و انتظار ریختنی برگی را داریم تا صدای خش خش برگ‌ها را زیر پایمان بشنویم هم پاییزه‌ای بنویسیم! 

خیلی وقت پیش‌ها پاییز جز این معنی را نداشت که دوچرخه‌مان باید پنچر شود و برویم مدرسه، یا سگا و میکرویمان را از دستمان قایم کنند و هفته‌ای یکبار آنهم جمعه‌ها بازی کنیم! پاییز اینطوری بود برای ما، ما هم که از این وضعیت بدمان می‌آمد انتظار نزدیک‌ترین تعطیلات را می‌کشیدیم تا دوچرخه‌ای دوباره سوار شویم و هرروز سگا یا میکرو بازی کنیم! سگای ما آن زمان هم دستگاهی نبود که بتواند بازیمان را تا جایی که برده‌ایم را سیو کند، نه فقط سگای من بلکه همهٔ سگا‌ها اینطوری بودند، نتیجه می‌شد اینکه مثل نمی‌دانم چی (!) می‌نشستیم و بازیمان را می‌کردیم تا بلکه جام جهانی را تمام کنیم! بعضی بازی‌ها هم که بهتر بودند، مثل خرگوش یک کدی می‌داد که دلمان را خوش کنیم تا هفته بعد! 

پاییز را الان آنطور‌ها دلگیر نمی‌بینم! همین پارسال هم کبکمان خروس می‌خواند، الان هم می‌خواند! راستش را بخواهید اصولا دنبال چیزهایی هستم که بشود با آن‌ها کیفور شد! حالا می‌خواهد پاییز و زمستان هم باشد مشکلی نیست! مشکلمان با پاییز فقط این ساعت عقب آوردنش است! به نظرم اگر در پاییز ساعت‌ها را عقب می‌کشیدند اوضاع بهتر می‌شد، حداقلش این بود کمی بیشتر آسمان احتمالی ابری را می‌دیدیم که دارد می‌بارد و ما لذتش را می‌بریم! 

پاییز الان برایم دوست داشتنی است! درست است که یادگار پارسال همین موقع هاست که فکر می‌کردم پادشاهی شده‌ام و دیگر چه می‌خواهم؟ نه اشتباه نکنید الان فکر نمی‌کنم گدایی هستم، الان فکر می‌کنم خدایی شده‌ام و این خوب است! از دل این سرما‌ها که می‌آید، بهاری می‌رسد و شما صاحب منسبی تازه می‌شوید!




نویسنده :مریم
تاریخ:پنجشنبه 23 شهریور 1391-02:29 ق.ظ

احساسات در قالب سه نقطه!

گاهی حرف هایی جمع می شوند توی ذهن آدم که لذت نگفتنشان بیشتر از گفتنشان است!
این شاید برمیگردد به حس های نابی که کلمه مناسبی برای بیانشان نمی یابی ...زبان که معذوریت خود را اعلام کرد، تلاقی چشم ها و ناگفته هایی که با یک نگاه، تمام و کمال درونت را بیرون میریزند...گاهی زحمت سخن بر دوش دست ها می افتد که برای بلبل زبانی فقط کافی است گرمای تن مخاطب بر آنها بنشیند ..گاهی هم اوج گفتن ها سکوت است و بس اگر و فقط اگر با  مخاطب تپش های قلبت هم نفس شوی...
 اما...اما  امان از لحظه هایی که نطق زبان و چشم و دست و قلب و همه و همه میل به باز شدن داشته باشد و تنها صدای نفس خودت در گوش بپیچد...
 اگر بخواهی در این تکنوازی نفسهایت از نوشتن برای قاب گرفتن احساست کمک بگیری ناخودآگاه  پناه می آوری به سه نقطه هایی که زحمت انتقال  منظورت را بر دوش میکشند، چند کلمه و بعد هم...
 چقدر خوب است آدم داشته باشد کسی را که معنی سه نقطه هایش را بفهمد!خواسته ها و دوست داشتن ها و فکر ومنظور و همه را بگنجاند توی چند نقطه و باشد کسی که جای خالی کلمات را درک کند...
نه بی تو سکوت/نه بی تو سخن/به یاد تو بودم/به یاد تو من...




نویسنده :ساسان
تاریخ:یکشنبه 1 مرداد 1391-04:24 ب.ظ

خاطرات

گاهی نیاز نیست برای آن‌که چهره‌ی کسی را ببینی، افسوس این را بخوری که چرا عکسش را نداری، یا چرا فیلمی؛ دست‌خطی چیزی از او نداری.

در این گاه‌ها، فقط کافیست رفت تمام جاهایی که با او قدم زده‌ای،اصلا شاید خسته باشی و نتوانی به همه‌ی آن جاها سر بزنی،یکی از آن چندین جا را به انتخاب خودت، کاندید کن به نیابت از مابقی جاها و برو مشغول قدم‌زدن شو،کمی که قدم بزنی و دقت کنی، متوجه می‌شوی،یک صدای پا همراه تو دارد می‌آید،صدای قدم‌هایش است،این هیچ،کمی بیشتر که زوم می‌کنی و حتی می‌ایستی،می‌بینی که،صدای خودش هم دارد می آید و با تو حرف می‌زند.

خاطرات، همه‌گاه، زنده خواهند بود،شکی در آن نیست، اما باید به جاهایی رفت که خاطرات خوب زنده شوند، زنده بودنِ شادی‌ها، قدرِمسلم؛ چیزی‌ست که به آدم امید تکرار آنها را می‌دهد، شاید به شکلی دیگر، اما طعمش زیر زبانت هست، که خوب و دوست داشتنی برایتان می‌ماند، به همین خاطر، سعی کنید خاطرات خوب بسازید، سعی کنید غم‌ها را فراموش کنید، اگر می‌خواهید گریه کنید، با خاطرات شیرین و شاد گریه کنید حتی.


در پاراماخ نیز ببینید




نویسنده :ساسان
تاریخ:سه شنبه 20 تیر 1391-04:46 ب.ظ

گاهی رنگ رخساره خبر از سر ضمیرش نمیدهد

هرروز کارش شده بود اینکه بیاید پشت پنجره ی ما بنشیند کمی اینور و آنور را نگاه کند،فکر کنم جفتی هم نداشت،آخر وقتی همه در آسمان بودند این یکی زمینی میشد.عجیب بود،شاید فکر میکرد،شاید اصلا آمده بود اینجا پشت همین پنجره بقیه کبوتران را که آن بالا بال میزدند را سیر دل تماشا کند.
قص ی زیبایی گاهی میساخت،نگاهش را که به اینور پنجره که من بودم میدوخت،به نظر میرسید دوست دارد که بروم بنشینم و با هم حرف بزنیم،شاید اولین سوالش این باشد،دوست داری پرواز کنی؟ومن هم فکر کنم که خوب این هواپیما که اختراع شده است،آدم را به پرواز کردن که نبرد،بشتر دل خشکنکی است و بیاید میان حرفهایم بگوید داست داشتی بال پرواز میداشتی؟و من بگویم آخر کدام آدمی ست که دوست نداشته باشد با بال خودش اینطر و آنطرف برود؟ها؟نگاهی به من کند و بگوید کمی خسته بودم از پرواز کردن،می آمدم اینجا می نشستم برای اینکه از این پایین دوستانم را در اوج ببینم،این پایین که هستی قدر پرواز و اوج را اگر نفهمی بیهوده ای بیش نیستی،می آیم مینشینم تا قدر بالهای خود را بدانم،و حالا دوباره پرواز کند،چرخی در آسمان بزند و بگوید: آسمان دوباره من.
نه کسانی که گاهی گوشه ای را مات و مبهوت نگاه میکنند،حتما دلگیر نیستند،گاه پیش می آید آنچه که نشان میدهند نیست و این آن است که باید گفت کسی از دل کسی آگاهی ندارد،گاهی رنگ رخساره خبر از سر ضمیرش نمیدهد،پشت چهره ی دلگیرش،دلی روشن و شاد هست و سر خوش از آنچه که هست.



نویسنده :ساسان
تاریخ:یکشنبه 18 تیر 1391-02:12 ق.ظ

آن بالاها

آدمی باید فکری به حال خودش بکند،معطل بماند این وسط که چکار کند؟!چه عایدش بشود آخر؟آدم مگر مغز خر خورده است که آن بالا بتواند باشد و باز هم این پایین بنشیند زانوی غم بغل کند،به بغل دستی اش بگوید شما هم غم دارید؟او هم بگوید آری ما هم غم داریم بعد بنشینند مثل باران بهار با یکدیگر زار زار گریه کنند!خوب این هم گریه کردیم و زار زدیم و خالی شدیم،بعدش چه!؟که نمیشود همین پایینها همیشه نشست و مدام سر بر زانو گذاشت و هی بگوییم: آه غمهای من،غمهای دلنشین من بیایید بیایید میخواهم گریه کنم بازهم!

نه خدا وکیلی که چه بشود!؟ژست غم گرفتن و ناله کردن مدل سال است؟!آخر این قله ی روبه روی زیبا،حیف نیست بنشینیم و بگوییم هی آقا کی حوصله دارد برود بالا،بگذارید به درد خودمان بسوزیم و بمیریم!گفته باشم اگر در زندگیتان به اندازه ی تپه ای نتوانید بالا بروید باخته ای بیش نیستید،مغز خر نخورید دیگر،بس است،بهداشتی هم نیست،عزمی جزم کنید این روبرو را بروید بالا،فکر نکنید از این پایین قشنگیهایش معلوم است،نه!باید آن بالا باشید که لذت ببرید و کیفور شوید!
دستی بر هم زنید معجزه ای کنید،بالی در بیاورید،پروازی کنید،نشد به سان صخره نوردی که میخواهد طلای المپیک بگیرد،همه چیز آرام است گویان،عزم بالا رفتن کنید،از آن بالا که این پایین ها را نگاه میکنی و میبینی زندگی زیبا میشود،تازه میفهمی همه چیز با قایت چقدر کوچک است،در مشتت میگیری همه چیز را و همه چیز را!تازه به خورشید نزدیکترید و شبها به ماه،همکلام هم پیدا میشود،نشد پیدا میکنید،غصه اش را نخورید عزم بالا رفتن که داشته باشید همه چیز جور میشود پشت سر هم،فقط معجزه ای کنید برای خود به اندازه ی تپه ای هم که شده بالا بروید و بدانید خوب است آن بالاها!



نویسنده :ساسان
تاریخ:جمعه 2 تیر 1391-04:25 ق.ظ

قاب خیال

هوا تازه کمی گرم شده بود.حوصله ی بیرون رفتن را هم نداشت،هوا پر از گرد و غباری بود که کسی فکری به حالش نمیکرد،طبیعی بود که این هوا برای حال عوض کردن هم حتی مناسب نباشد.

ساعتها می نشست یکجا و به دیوار روبرویش خیره می شد،گاهی که گردنش خسته میشد سری میچرخاند و خستگی را برطرف میکرد اما بازهم به همان حالت اول برمی گشت سریع.
روبرویش تابلویی بود از منظره ای زیبا،برعکس این هوای کوفتی بیرون بود،از این منظره هایی که همه معمولا یکی ازشان را در خانه دارند،حالا این یکی با کمی تغییر،چه فرقی میکند اصلا،منظره بود دیگر.مهم زل زدن جناب بود به تابلوی نقاشی،معلوم نبود چه در آن دیده که اینگونه مبهوت و خیره مانده است به زل زدن،البته روزهای اول فقط قصدش  وقت گذراندن بود.کم کم احساس کرد که خب،بیرون که نمیرود،نمیشود همینطوری هم دست روی دست گذاشت و معطل یکجا ماند،نتیجه این شد که چه خب میشود اگر خود را در آن قاب نقاشی تصور کند.
هر آنچه که نیست را آنجا میدید،آخر تابلو حیف بود فقط روی دیوار باشد،باید تصوری چیزی به آن نسبت داد وگرنه ارزش نگاه کردن که اتفاق خوشایندی نیست برای تابلو.
زندگی وقتی گرد و غبار گرفته باشد،آدم را کلافه میکند،دنبال چیزی میگردند که نداشته هایشان را حتی اگرم شده دم دستی ولی ارضا کند.
عیب نیست شاید،اما غرق رویا شدن کار دست آدم میدهد،عجب که رویا پردازی هرکس به قدر کفایت رویاهایش ،قوی است،که به جای آنکه به عالم واقعیت برود پا در همان قاب روی دیوار میگذارد و خود را به بال خیال میسپارد!
نه رویا داشتن بد نیست،بلکه لازم هم هست،اما اینکه گاهی دور از واقعیت شوی تمام آنچه هستی را خیالی میکنی و آنوقت است که برخوردهایت با واقعیت مثل همین تابلو نقاشی میشود،جاهایی میروی و بال خیال میبرتت که از خودت هم دورت میکند،به خودت می آیی میبینی ای دل بدکردار ببین اوضاعمان چطور شد،چطور برای چیزی که نبود خود را وقف کردیم.
شما البته حق دارید در مورد کسی که دوست دارید خیال پردازی کنید،اما این هم مادامی ست که راهی برای رسیدن باشد،غیره این دیوانگی شامل حالتان است.



نویسنده :ساسان
تاریخ:پنجشنبه 17 فروردین 1391-08:16 ب.ظ

حافظ

نشانه ای از عقده ای بازی در اشعار حافظ
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خود پرستی
این منو دقیقن یاد اون کسایی می ندازه که عقده هاشون رو سر جلسه امتحان میریزن و نمیرسونن
و در تناقض آشکار با این مصرع از خود شخص حافظ
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
این بود اون آرمانات حافظ؟!





  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5