تبلیغات
کوله پشتی - قاب خیال

نویسنده :ساسان
تاریخ:جمعه 2 تیر 1391-03:25 ق.ظ

قاب خیال

هوا تازه کمی گرم شده بود.حوصله ی بیرون رفتن را هم نداشت،هوا پر از گرد و غباری بود که کسی فکری به حالش نمیکرد،طبیعی بود که این هوا برای حال عوض کردن هم حتی مناسب نباشد.
ساعتها می نشست یکجا و به دیوار روبرویش خیره می شد،گاهی که گردنش خسته میشد سری میچرخاند و خستگی را برطرف میکرد اما بازهم به همان حالت اول برمی گشت سریع.
روبرویش تابلویی بود از منظره ای زیبا،برعکس این هوای کوفتی بیرون بود،از این منظره هایی که همه معمولا یکی ازشان را در خانه دارند،حالا این یکی با کمی تغییر،چه فرقی میکند اصلا،منظره بود دیگر.مهم زل زدن جناب بود به تابلوی نقاشی،معلوم نبود چه در آن دیده که اینگونه مبهوت و خیره مانده است به زل زدن،البته روزهای اول فقط قصدش  وقت گذراندن بود.کم کم احساس کرد که خب،بیرون که نمیرود،نمیشود همینطوری هم دست روی دست گذاشت و معطل یکجا ماند،نتیجه این شد که چه خب میشود اگر خود را در آن قاب نقاشی تصور کند.
هر آنچه که نیست را آنجا میدید،آخر تابلو حیف بود فقط روی دیوار باشد،باید تصوری چیزی به آن نسبت داد وگرنه ارزش نگاه کردن که اتفاق خوشایندی نیست برای تابلو.
زندگی وقتی گرد و غبار گرفته باشد،آدم را کلافه میکند،دنبال چیزی میگردند که نداشته هایشان را حتی اگرم شده دم دستی ولی ارضا کند.
عیب نیست شاید،اما غرق رویا شدن کار دست آدم میدهد،عجب که رویا پردازی هرکس به قدر کفایت رویاهایش ،قوی است،که به جای آنکه به عالم واقعیت برود پا در همان قاب روی دیوار میگذارد و خود را به بال خیال میسپارد!
نه رویا داشتن بد نیست،بلکه لازم هم هست،اما اینکه گاهی دور از واقعیت شوی تمام آنچه هستی را خیالی میکنی و آنوقت است که برخوردهایت با واقعیت مثل همین تابلو نقاشی میشود،جاهایی میروی و بال خیال میبرتت که از خودت هم دورت میکند،به خودت می آیی میبینی ای دل بدکردار ببین اوضاعمان چطور شد،چطور برای چیزی که نبود خود را وقف کردیم.
شما البته حق دارید در مورد کسی که دوست دارید خیال پردازی کنید،اما این هم مادامی ست که راهی برای رسیدن باشد،غیره این دیوانگی شامل حالتان است.