تبلیغات
کوله پشتی - آن بالاها

نویسنده :ساسان
تاریخ:یکشنبه 18 تیر 1391-01:12 ق.ظ

آن بالاها

آدمی باید فکری به حال خودش بکند،معطل بماند این وسط که چکار کند؟!چه عایدش بشود آخر؟آدم مگر مغز خر خورده است که آن بالا بتواند باشد و باز هم این پایین بنشیند زانوی غم بغل کند،به بغل دستی اش بگوید شما هم غم دارید؟او هم بگوید آری ما هم غم داریم بعد بنشینند مثل باران بهار با یکدیگر زار زار گریه کنند!خوب این هم گریه کردیم و زار زدیم و خالی شدیم،بعدش چه!؟که نمیشود همین پایینها همیشه نشست و مدام سر بر زانو گذاشت و هی بگوییم: آه غمهای من،غمهای دلنشین من بیایید بیایید میخواهم گریه کنم بازهم!
نه خدا وکیلی که چه بشود!؟ژست غم گرفتن و ناله کردن مدل سال است؟!آخر این قله ی روبه روی زیبا،حیف نیست بنشینیم و بگوییم هی آقا کی حوصله دارد برود بالا،بگذارید به درد خودمان بسوزیم و بمیریم!گفته باشم اگر در زندگیتان به اندازه ی تپه ای نتوانید بالا بروید باخته ای بیش نیستید،مغز خر نخورید دیگر،بس است،بهداشتی هم نیست،عزمی جزم کنید این روبرو را بروید بالا،فکر نکنید از این پایین قشنگیهایش معلوم است،نه!باید آن بالا باشید که لذت ببرید و کیفور شوید!
دستی بر هم زنید معجزه ای کنید،بالی در بیاورید،پروازی کنید،نشد به سان صخره نوردی که میخواهد طلای المپیک بگیرد،همه چیز آرام است گویان،عزم بالا رفتن کنید،از آن بالا که این پایین ها را نگاه میکنی و میبینی زندگی زیبا میشود،تازه میفهمی همه چیز با قایت چقدر کوچک است،در مشتت میگیری همه چیز را و همه چیز را!تازه به خورشید نزدیکترید و شبها به ماه،همکلام هم پیدا میشود،نشد پیدا میکنید،غصه اش را نخورید عزم بالا رفتن که داشته باشید همه چیز جور میشود پشت سر هم،فقط معجزه ای کنید برای خود به اندازه ی تپه ای هم که شده بالا بروید و بدانید خوب است آن بالاها!