تبلیغات
کوله پشتی - گاهی رنگ رخساره خبر از سر ضمیرش نمیدهد

نویسنده :ساسان
تاریخ:سه شنبه 20 تیر 1391-03:46 ب.ظ

گاهی رنگ رخساره خبر از سر ضمیرش نمیدهد

هرروز کارش شده بود اینکه بیاید پشت پنجره ی ما بنشیند کمی اینور و آنور را نگاه کند،فکر کنم جفتی هم نداشت،آخر وقتی همه در آسمان بودند این یکی زمینی میشد.عجیب بود،شاید فکر میکرد،شاید اصلا آمده بود اینجا پشت همین پنجره بقیه کبوتران را که آن بالا بال میزدند را سیر دل تماشا کند.
قص ی زیبایی گاهی میساخت،نگاهش را که به اینور پنجره که من بودم میدوخت،به نظر میرسید دوست دارد که بروم بنشینم و با هم حرف بزنیم،شاید اولین سوالش این باشد،دوست داری پرواز کنی؟ومن هم فکر کنم که خوب این هواپیما که اختراع شده است،آدم را به پرواز کردن که نبرد،بشتر دل خشکنکی است و بیاید میان حرفهایم بگوید داست داشتی بال پرواز میداشتی؟و من بگویم آخر کدام آدمی ست که دوست نداشته باشد با بال خودش اینطر و آنطرف برود؟ها؟نگاهی به من کند و بگوید کمی خسته بودم از پرواز کردن،می آمدم اینجا می نشستم برای اینکه از این پایین دوستانم را در اوج ببینم،این پایین که هستی قدر پرواز و اوج را اگر نفهمی بیهوده ای بیش نیستی،می آیم مینشینم تا قدر بالهای خود را بدانم،و حالا دوباره پرواز کند،چرخی در آسمان بزند و بگوید: آسمان دوباره من.
نه کسانی که گاهی گوشه ای را مات و مبهوت نگاه میکنند،حتما دلگیر نیستند،گاه پیش می آید آنچه که نشان میدهند نیست و این آن است که باید گفت کسی از دل کسی آگاهی ندارد،گاهی رنگ رخساره خبر از سر ضمیرش نمیدهد،پشت چهره ی دلگیرش،دلی روشن و شاد هست و سر خوش از آنچه که هست.