تبلیغات
کوله پشتی - یک کوله پشتی حرف از من

نویسنده :ساسان
تاریخ:جمعه 8 مهر 1384-02:09 ق.ظ

یک کوله پشتی حرف از من

مرصاد جان این مطلب رو که مینویسم در جواب اون نظرت هست بخون و در مورد این نظر بده.

یک روز یه بچه کوچولو با خانواده ش میرن شمال سوار قایق میشن بچه کوچولو اون روز یه نون دستش بود یدونه ماهی رو دید یکم نون واسش انداخت دید که یهو چند تا ماهی اضافه شدن یکم دیگه اندخت ماهی ها هی بیشتر رو بیشتر میشدن تا اینکه نونش تموم شد و لبخند از روی لبای بچه کوچو لو از بین نرفت چند سال گذشت پسره بزرگ شد رفت شهر توی قسمت باربری بار خالی میکرد بار میزد و از این کارا بعد ازچند سال چون این شغل درآمدی نداشت رفت ماهیگیر شد حالا اون آقاهه ماهی ها رو میگیره واسه اینکه خودش نون در بیاره وبخوره.

مرصاد جان بهتره در هر شرایطی که هستیم به فردا هم فکری بکنیم شاید فردا روز عاشق شدن باشه.



نوع مطلب : سخن جاودانه