تبلیغات
کوله پشتی - عمران صلاحی هم رفت...حالا حکایت ماست...

نویسنده :ساسان
تاریخ:جمعه 14 مهر 1385-02:10 ق.ظ

عمران صلاحی هم رفت...حالا حکایت ماست...

سلام...

میدونی وقتی نتونی یه کار رو که قولشو دادی انجام بدی چقدر بد میشه...؟قرار بود یه وبلاگنامه ی هفته ای با دوستام راه بندازیم که متاسفانه بنا به دلایلی فنی از این کار دور شدیم و انجامش منتفی شد ...هرچند در ابتدا کد های مورد استفاده ی ما جواب داد ولی واسه ی بعدا مشکلاتی درست میکرد که ممکن بود سرویس در دسترس کسی نباشه....بالاخره تصمیم گرفتیم که این کارو انجام ندیم...همین...

وقتی خبر رو من وبابام شنیدیم به بابام که نگاه کردم اشک از چشماش سر ریز شده بود بی اختیار گریه میکرد...همین ۵ ماه پیش بود به توصیه ی پدرم کتاب((حالا حکایت ماست )) رو خوندم...اونقدر توی اون ۲ -۳ شبی که کتاب رو خوندم خندیدم وچیزهای زیادی یاد گرفتم که...حالا عمران صلاحی نیستش دیگه پر کشید و رفت ... مارو تنها گذاشت ...افسوس میخورم وقتی باید این چنین افرادی از بین ما برن ولی چه میشه کرد عمر در یک جایی به آخر میرسه...

از این به بعد هر جمعه منتظر به روز شدن وبلاگ من باشید... 



نوع مطلب : سخن دل